2011/12/01

نمیدونستم فرشته ها هم خسته میشن ...




نمیدونستم فرشته ها هم خسته میشن . وگرنه دیر نمیکردم . 9 سال انتظار یک هفته تاخیر و حالا هنوز تو اسارت موندم...

-------------------------------------------------------------


برخی ها سوال میکنن تو کی هستی و چی میخوای؟

من کسی هستم که گیر افتاده / و اینقدر گیر افتادم که حتی نمیدونم آزاد بودن چه احساسی داره

شاید بعضی ها معنی نوشته بالا رو بفهمن

ولی قبل از اینکه گیربیفتم / یه آدم بودم دقیقا مثل شماها

میخواهید باور کنید یا نکنید ولی حقیقت اینه

میدونم لذت بردن چه حسی داره / احساس کردن درد ، عصبانیت ، ترس ....

اینکه خیانت رو احساس کنی .

میدونم چه احساسی داره وقتی یه کسی رو که عاشقشی از دست میدی .

-------------------------------------------------------------







2011/09/06

زخمی تر از همیشه .....

یه روز نبوده که من احساس پشیمونی و ناراحتی نکنم

نه به خاطر اینکه الان وضعیتم اینه

یا اینکه فکر کنید به خاطراینی که هستم ...

به گذشته که نگاه میکنم سرخورده میشم

یه جوان احمق که اون همه اشتباهات وحشتناک رو مرتکب شد

میخوام با اون حرف بزنم

میخوام سعی کنم یه خورده درکش کنم

بهش بگم که جریان از چه قراره ...

اما نمیتونم

اون جوون خیلی وقته که مُُرده ...

و این پیر مرد تنها چیزیه که ازش باقی مونده

ومن باید باهاش زندگی کنم



2011/08/14

وقتی که نیستی ....


گاهی دست " خـــودم " را می گیرم،می برم هوا خوری

" یــاد " تو هم که همه جا با من است
" تنــهایــی " هم که پا به پایم میدود
میبینی؟

وقتی که نیستی هم جمعمان جمع است




2011/06/07

میروم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم ....



جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟

مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟





2011/04/08

گذشت گذشته ها




نفس می کشم تا به جای مرده ها خاکم نکنند. اینگونه است حال من ، چیزی نپرس






2011/02/18

باشه داداشم تو زودتر رسیدی


داداش عزیزم ع.ج

بالاخره رفتی . آره تو زودتر رسیدی . توقع هم نداشتم به من بگی داری میری . قرارمون هم این نبود . نمیدونستم اون روز آخرین باریه که صدات رو میشنوم و داری میری . مثل همیشه خندیدیم به همه چی . ای کاش حدالاقل میدیدمت واسه آخرین بار . باشه ایرادی نداره .

فقط مینویسم دلم برات تنگ میشه . بقیه اش هم خودت میدونی .


تو خوده آسمونی


I'll see you in another life brother

2010/03/16

و این بود پایان عشق ای پسر.

در زندگی بارها بالهایم را گشودم تا همچون پرنده ای سبک بال به پرواز در آیم .
اما هر بار شکارچی حقیری قلبم را نشانه گرفت و بر زمینم کوفت.
شاید مرگ پایانی بر این پرواز شکست گونه باشد...
و آغاز رهایی...



25/12/1388 ساعت 12.30 ظهر م.ق

عزیزم سخته برام اما راهی نیست.. همیشه دوستت داشتم و دارم.

2010/01/21

هنگام مرگ


شنیده بودم که هنگام مرگ کل زندگی جلوی چشمهات میاد
همه زندگی در یک لحظه فقط یک ثانیه نیست
برای همیشه ادامه داره و به اندازه یک اقیانوس وقت هست
فکر کنم باید برای اتفاقاتی که برایم افتاده عصبانی باشم
اما وقتی اینقدر زیبایی در این دنیاست .. خیلی سخته عصبانی باشم
بعضی وقتها فکر میکنم این همه کارها فقط یک لحظه بود
قلبم مثل یک بالون پر شده بود
و بعد آرام شدم و دیگر سعی نمی کنم و بعد احساساتم جاری شد . مثل بارون
احساس خاصی ندارم .. اما به خاطر هر لحظه از این زندگی احمقانه متشکرم
شاید نمی دونید در مورد چی دارم صحبت میکنم . مطمئنم ،
امّا نگران نباشید - یک روز شما هم می فهمید...

2010/01/01

شیشه پنجره را باران شست - از دل تنگ من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست؟

اولین شب سال 2010هم رسید . دنیا رو میبینم که ابرها باز هم اضافه میشن اما دنیا یی به تاریکی دنیای تاریک من هم مگه هست؟

بازهم انتظار.....

2009/09/21

چقدر سخته که رفتن راه آخر شه نتونی راهیش باشی


چقدر سخته که عشقت روبروت باشه نتونی هم صداش باشی

چقدر سخته که یک دنیا بها باشی نتونی که رها باشی

چقدر سخته که بارونی بشی هر شب نتونی آسمون باشی

چقدر سخته که زندونی بمونی بی در و دیوار نتونی هم زبون باشی

چقدر سخته

چقدر سخته که چشمهات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده

چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده؟

چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه نتونی ناجی اش باشی

چقدر سخته که رفتن راه آخر شه نتونی راهیش باشی






2009/09/15

تورو خدا گریه نکن




پشت سرم گریه نکن . مسافرم مسافرم

اشکهاتو هی هدر نده . باید برم باید برم

جلوی راهمو نگیر . نگذار منم گریه کنم

صلاحمون اینه عزیزم . باید برم سفر کنم

طاقت اشکاتو ندارم . تورو خدا نذار ببارم

خدا نخواست قسمت اینه . که من تورو تنها بذارم

.....................................................

اینجوری بیتابی نکن الهی قوربونت برم .خدا نگهدارت باشه

باید برم . باید برم

2009/04/17

زمستون رفت تا بهار پاییزی من فصل تازه ای آغاز کند.


هنوز در تاریکی انتظار لحظه ها ایستاده ام " و میبینم تعبیر کابوس های دوران کودکی ام " ایکاش با پاشوره ای این ظلمت تاریکی را راهی بود" هنوز اون قطار میرود و من هر چه میدوم از او دور تر میشوم"هنوز راهی هست شایدم ..راهش.....!!! زوده اما انتظار

2008/06/15

به انتظار کی نشستی؟

به انتظار کی نشستی؟ اون سالهاست که رفته.آره رفته . همون روز. همون بعدظهر بهاری .همون روزی که با لبخند معصومانه بهت نگاه میکرد همون روز بود.اون روز بودکه بهت گفت همیشه میمونم پیشت. اما نمی دونستی معنی حرفش رو نمیفهمه.
تو چه احمقانه عاشق شدی اون چه خردمندانه بهت دل بست.
همون روز اول که دیدیش همون روز رفت اما هنوز باور نکردی.